یادداشت های یک مدیر عامل
پارادوکس فضیلت: وقتی اخلاقگرایی مانع خیرخواهی میشود
اصطلاح «اخلاقگرایی فلجکننده» (Paralyzing Moralism) یا در برخی متون «بیعملی» (Quietism)، به وضعیتی اشاره دارد که در آن سنگینی مسئولیت اخلاقی، پیچیدگی انتخاب بین وظایف متضاد، یا بیشازحد سختگیرانه بودن اصول اخلاقی، فرد را از انجام هرگونه کنشی بازمیدارد. در دنیای ایدئال، اخلاق به مثابه قطبنمایی است که مسیر حرکت را نشان میدهد؛ اما در جهان پیچیده و درهمتنیده امروز، این قطبنما گاهی چنان حساس میشود که هرگونه حرکتی را ناممکن میکند. این وضعیتی است که آن را «اخلاقگرایی فلجکننده» مینامیم؛ جایی که وسواس برای دستیابی به «پاکی مطلق»، فرد را به انفعال مطلق میکشاند.
باید در همین ابتدا روشن کرد که نقد اخلاقگرایی فلجکننده به معنای دعوت به بیاخلاقی، تساهل در برابر شر، یا ستایشِ عملگراییِ کور نیست. برعکس، مسئله اینجاست که چگونه میتوان "اخلاق" را از یک بنبستِ ذهنی به یک نیروی محرک برای تغییر تبدیل کرد. بحث ما نه بر سرِ "کماخلاقی"، بلکه بر سرِ "اخلاقی ناتوان از کنش" است که عملاً میدان را برای شرورِ بزرگتر خالی میکند.

۱. چیستی اخلاقگرایی فلجکننده
اخلاقگرایی فلجکننده زمانی رخ میدهد که استانداردهای اخلاقی چنان صلب، کمالگرایانه و همهجانبه تعریف شوند که هیچ عمل واقعی انسانی نتواند با آنها مطابقت یابد. در این حالت، فرد از ترس اینکه مبادا دستهایش به «بیاخلاقی» آلوده شود یا در یک چرخه «همدستی اخلاقی از راه دور» (Remote Moral Complicity) قرار گیرد، از هرگونه انتخاب و کنش سرباز میزند. در این حالت، اخلاق که قرار است راهنمای عمل باشد، خود به مانعی برای عمل تبدیل میشود. این مفهوم را میتوان در سه لایه بررسی کرد:
الف. کمالگرایی اخلاقی و بنبست کنش
در سطح فردی، زمانی رخ میدهد که فرد به دنبال «پاکی مطلق» یا انتخاب بینقص است.
ترس از همدستی: همانطور که در این یادداشت اشاره شد، وقتی فرد میبیند تقریباً هر کنشی در دنیای مدرن (خریدن یک قهوه، استفاده از اینترنت، پرداخت مالیات) به نوعی با یک ساختار ناعادلانه پیوند دارد، دچار نوعی «وسواس اخلاقی» میشود. پس فرد به این نتیجه میرسد که «چون نمیتوانم کاملاً بیگناه باشم، پس بهتر است هیچ کاری نکنم.» اینجاست که اخلاقگرایی باعث انفعال و فلج شدن اراده میشود.
ب. تقلیل مسائل پیچیده به خیر و شر مطلق
در سطح اجتماعی، اخلاقگرایی فلجکننده زمانی رخ میدهد که پدیدههای پیچیده سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی صرفاً با عینک «اخلاق فردی» قضاوت شوند.
در این وضعیت، به جای تحلیل ساختارها، به دنبال پیدا کردن «مقصر» یا «قدیس» میگردیم.
این نگاه باعث میشود گفتگو و سازش که جوهر سیاست است، ناممکن شود؛ زیرا هرگونه عقبنشینی یا مذاکره به عنوان «خیانت اخلاقی» برچسب میخورد.
ج. نقد نیچه و وبر به اخلاقگرایی افراطی
نیچه هشدار میداد که نوعی از اخلاق (اخلاق بردگان) میتواند با ایجاد حس گناه دائمی، شور زندگی و قدرت خلاقه انسان را فلج کند.
ماکس وبر بین «اخلاق فضیلت» (اعتقاد مطلق) و «اخلاق مسئولیت» تمایز قائل بود. او معتقد بود کسی که صرفاً به دنبال اصول اخلاقی محض است (بدون توجه به نتایج)، اغلب در دنیای سیاست فلج میشود یا فاجعه به بار میآورد.
۲. سه منظر فلسفی
الف. بار سنگین آزادی و اضطراب وجودی
ژان پل سارتر توضیح میدهد که چون انسان «محکوم به آزادی» است و در هر انتخاب خود نه تنها برای خویش، بلکه برای کل بشریت تصمیم میگیرد، دچار «اضطراب» میشود.
علت فلج شدن: این آگاهی که هیچ ارزش پیشینی یا دستور الهی وجود ندارد تا راه را نشان دهد (تنهایی اخلاقی)، میتواند منجر به این فکر شود که چون هیچ انتخابی لزوماً «درست مطلق» نیست، پس بهتر است اصلاً اقدامی نکرد.
مثال واقعی: سارتر به مورد شاگردش اشاره میکند که بین «ماندن در کنار مادر» (وظیفه شخصی و عاطفی) و «پیوستن به مقاومت علیه نازیها» (وظیفه ملی و آرمانی) گرفتار شده بود. هیچ قاعدهی کلی اخلاقی (حتی اخلاق کانت یا مسیحیت) نمیتوانست به او بگوید کدام انتخاب برتر است، و این تعارض میتوانست او را به کلی فلج کند.
ب. مطالبهگری بیش از حد
نظریه فایدهباوری (Utilitarianism) معتقد است ما باید همیشه کاری را انجام دهیم که بیشترین خوشبختی عمومی را ایجاد کند.
علت فلج شدن: این نگاه میتواند اخلاق را به امری «بسیار دشوار» تبدیل کند. اگر هر ریالی که خرج سینما میکنید، میتوانست جان کودکی را از گرسنگی نجات دهد، عملاً تمام فعالیتهای عادی زندگی شما (تفریح، پروژههای شخصی و غیره) غیراخلاقی جلوه میکند.
مثال واقعی: فردی که میخواهد یک زندگی اخلاقی کامل داشته باشد، ممکن است در تمام لحظات بابت خوردن یک غذای خوب یا خریدن لباس دچار عذاب وجدان شود و نتواند هیچ پروژهی شخصی را پیش ببرد، چون حس میکند همیشه باید در حال امدادرسانی باشد.
ج. تضاد بین قواعد مطلق
کسانی که به قواعد اخلاقی مطلق (بدون استثنا) باور دارند، ممکن است در موقعیتهای بحرانی دچار بنبست شوند.
علت فلج شدن: وقتی فرد دو قاعده مطلق دارد که با هم تضاد پیدا میکنند (مثلاً «دروغ نگو» و «اجازه نده بیگناهی کشته شود»)، اخلاقگرایی خشک او را در انتخاب راه درست ناتوان میکند.
مثال واقعی: ماهیگیران هلندی در جنگ جهانی دوم که پناهندگان یهودی را حمل میکردند، وقتی با گشتهای نازی روبرو میشدند، اگر میخواستند به قاعده «دروغ ممنوع» وفادار بمانند، باعث مرگ سرنشینان میشدند. وفاداری همزمان به دو قاعده سفت و سخت میتواند عملگرایی را در لحظات حساس از بین ببرد.
۳. مثالهای ملموس در شرایط معاصر
مثال ۱: کنشگری محیطزیستی
فردی را تصور کنید که به شدت نگران تغییرات اقلیمی است. او میخواهد در یک همایش محیطزیستی شرکت کند، اما ناگهان متوجه میشود که:
برای رفتن به همایش باید از خودرو استفاده کند (تولید کربن).
لباسی که پوشیده در کارخانهای تولید شده که پساب صنعتی دارد.
غذایی که در همایش سرو میشود در ظروف پلاستیکی است.
او در نهایت از شرکت در همایش منصرف میشود. نتیجه؟ صدای او برای تغییر قوانین کلان شنیده نمیشود و او به خاطر وسواس در «پاکی فردی»، کنشگری سیاسی را فلج کرده است.
مثال ۲: اخلاق در هوش مصنوعی و تکنولوژی
یک مهندس نرمافزار ممکن است پروژهای را که میتواند دسترسی معلولان به خدمات بانکی را بهبود بخشد، رها کند؛ صرفاً به این دلیل که شرکت سرمایهگذار، بخشی از سود خود را از صنایع دفاعی به دست میآورد. این «اخلاقگرایی مطلقگرا» مانع از رسیدن یک «خیر نسبی» به گروهی از انسانها میشود.
۴. پیامدهای اخلاقگرایی فلجکننده
پیروزیِ «بدتر» بر «بد»: بزرگترین خطر اخلاقگرایی فلجکننده این است که عرصه را برای کسانی که «بیتفاوتی اخلاقی» دارند، خالی میکند. وقتی انسانهای حساس و اخلاقمدار به دلیل کمالگرایی از صحنه خارج میشوند، تصمیمات جهان توسط کسانی گرفته میشود که هیچ پروای اخلاقی ندارند.
انزوای اخلاقی: فرد از جامعه کنارهگیری میکند تا دستهایش آلوده نشود (مثل زاهدان گوشهنشین).
رادیکالیسم پوچگرایانه: فرد به دلیل ناامیدی از اصلاحِ «جهانِ سراسر فاسد»، ممکن است به سمت تخریب یا خشونت سوق پیدا کند، با این توجیه که هیچ چیز ارزش حفظ کردن ندارد.
بدیلِ (جایگزینِ) اخلاقگرایی فلجکننده، افتادن در دام بیتفاوتی یا "عملگراییِ بیپروا" نیست. کسی که به بهانه فرار از فلجشدگی، چشمانش را بر رنج دیگران میبندد، تنها از یک خطا به خطای بزرگتری گریخته است. راه خروج، پذیرشِ "مسئولیتِ انتخاب در میان گزینههای ناقص" است؛ جایی که فرد میپذیرد دستهایش ممکن است آلوده شود، اما قلبش همچنان برای کاهش رنج میتپد.
اخلاقگرایی فلجکننده، نوعی خودخواهیِ پنهان در ردای فضیلت است؛ چرا که در آن، فرد «آرامش وجدان خود» را بر «تغییر واقعی در جهان» مقدم میشمارد. در جهان پرآشوب امروز، ما به اخلاقی شجاعانه نیاز داریم که جراتِ انتخاب کردن در میان گزینههای ناقص را داشته باشد.
اگر اخلاقگرایی فلجکننده ما را در میانه میدان منجمد میکند، پرسش بزرگ این است: آیا میتوان اخلاقی داشت که هم "حساسیت" خود را حفظ کند و هم "توانِ عمل" داشته باشد؟ آیا راهی هست که بدون فروپاشیِ درونی، در دنیای آلوده قدم برداشت و واقعاً خیری ایجاد کرد؟ پاسخ به این پرسشها، ما را به بررسی "پارادوکس پاکدستی" در یادداشت سوم و در نهایت، تدوین "قطبنمای کاهش رنج" در یادداشت چهارم هدایت خواهد کرد.
ادامه بخشهای مقاله:
بخش اول: تارهای نامرئی گناه: تبیین مفهوم همدستی اخلاقی از راه دور
بخش سوم: پارادوکس پاکدستی:چگونه آگاهی از «همدستی با شر» ما را فلج میکند؟
بخش چهارم: قطبنمای کاهش رنج: چرا «اثربخشی» مقدستر از «پاکدستی» است؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
معرفی کتاب سوپرایگو
مطلبی دیگر از این انتشارات
جامعه شناسی خلاقیت
مطلبی دیگر از این انتشارات
جَنگ چیست؟